آدرس: اراک، سردشت، سمت راست، میدان بسیج، جنب بلوار دانشگاه علوم پزشکی، ساختمان عبدی تلفن: 34173491-086
دلنوشته:ترس... غلبه یا فرار؟
یکشنبه 24 مرداد 1395 ساعت 07:00 | نوشته شده به دست لژیون سوم | ( نظرات )
"بسمه تعالی"



آیا بایداز چیزی که می ترسیم فرارکنیم تا با آن مواجه نشویم ویا این که خود را در موقعیت آن قرار دهیم و راه های مقابله با آن را بیاموزیم تا برای همیشه آن موضوع رعب آور برای ما حل شود ؟


 ده ساله بودم که همراه خانواده عازم سفر بودیم.در بین راه به علت خرابی پل مجبور شدیم از رودخانه ای که هیچ اطلاعی از عمقش نداشتیم عبورکنیم. با ماشین به آب زدیم و در وسطای رودخانه  ماشین به گل نشست و ما اسیر دستان پر قدرت آبهای رودخانه گشتیم. تا قبل از این که آب وارد فضای ماشین شود فقط دعا می کردم پدرم بتواند ماشین را از آب بیرون بیاورد چون دلم برای تلاش بی وقفه ی پدرم می سوخت.

ولی وقتی آب کفش هایمان را خیس کردو تا روی صندلیها بالا آمد، ترس درونم را فرا گرفت.صدای جیغ های پیاپی خواهرانم وحشتم را چندین برابر می کرد.پدرم با نگرانی، ما را که حالا روی سقف ماشین نشسته ایم ، دلداری می داد.و بعد در حالی که سقف  ماشین هم داشت زیر آبها پنهان می شد با کمک اهالی آن منطقه من و خواهرانم از آن آبهای سهمگین نجات یافتیم.
اکنون مدتهای مدیدی از آن جریان می گذرد ومن تقریبا آن حادثه را فراموش کرده ام .ولی همیشه از آب وموج و دریا وحشت دارم.کنار ساحل غمناک ترین جای دنیاست برای من.متعجبم که چگونه دیگران در این مکان دلهره آور و  کنار این آب قصی القلب خوشند و به آرامش می رسند.
از ماجرای غرق شدن ماشین پدرم و آن حادثه ی وحشتناک تقریبا 19 سال گذشت.
حالا من فرزندی 7 ساله دارم.از تبریز برمی گشتیم که رود خروشانی توجه دخترم را بخودش جلب کرد. با اصرار او به کنار آب رفتیم.مثل همیشه با اکراه کنار رود نشستم و تمام حواسم به دخترم بود که در کنار من مشغول  شیطنت و آب بازی بود.همسرم برای شنا کردن قدری از ما فاصله گرفت.در یک لحظه اتفاقی افتاد که اگر بخیر نمی گذشت در چشم بهم زدنی  همه ی هستی ام به باد می رفت. دمپایی دخترم را آب برد و او بی مهابا و بدونه توجه به فریادهای من به دنبال دمپایی اش تا وسط رود رفت.شنها ی زیر پایش خالی شدن و  آب او را با خودش برد.تا زمانی که دستش بیرون از آب بود قدری امید داشتم  به، زنده ماندن و نجاتش. ولی در کسری از ثانیه دیگر اثری از دخترم ندیدم.صدای خروش آب نمی گذاشت کسی استمداد طلبیدن مرا بشنود.رنجور و فریاد زنان تا وسطای رود دویدم که ناگهان...
همسرم را دیدم با عروسکی خیس  وبی رمق ،در بغلش.رود در بخشی از مسیرش باریک می شد  و خروشانتر ! و دست بر قضا همسرم دقیقا در آن قسمت مشغول شنا بود.به گفته ی خودش"در حین شنا متوجه ی عروسکی می شود که آب با خود می آورد .گمان می کند شاید این عروسک، مال  دخترش باشد ولی خروشانی آب ،عروسک را از دیدش پنهان می کند و او بخاطر اینکه می داند دخترش به این عروسک وابسته است تلاشش را برای یافتنش بیشتر می کند و وقتی آن را از آب می گیرد و بیرون می آورد متوجه می شود آب نه عروسک  را ،که  همه ی زندگیش را ، دخترش را ، دو دستی به او تقدیم کرده".
حالا من و فرزندم خاطره ی مشترک و وحشتناکی از آب داریم . دختر 7 ساله ام شبها با دیدن کابوس جیغ زنان از خواب می پرد.این رفتارش خاطره ی تلخ گرفتار شدن خودم را در آب  برایم پر رنگ تر می کند.تصمیم گرفتم  و علی رغم خواسته ی او در کلاس آموزش شنا ثبت نامش کردم.دو ،سه سالی از این ماجرای تلخ گذشت و روزی با کمال تعجب با خواسته ی دخترم که مسافرت به شمال  و الی الخصوص رفتن به دریا بود مواجه شدم .
اکنون سالها از ماجرای من و دخترم و ترس از آب می گذرد ،من فقط با قرار گرفتن در معرض خطر  احتمالی شناور شدن در آب ، بعد از سی سال هنوز از آب و دریا می ترسم چون همیشه جنگل را به دریا ترجیح دادم واز چیزی که می ترسیدم فرارکردم ...
 و دخترم با غرق شدنش در آب  ،ولی با رفتن به کلاس و دیدن آموزش صحیح غلبه بر غرق شدن،یاد گرفت چگونه با آب بجنگد و آن را شکست دهد و حالا از دریا و آرامشش لذت می برد.
حالا خودتان قضاوت کنید "فرار راه حل درستی است یا ایستادن و جنگیدن؟"
حضرت علی (ع) می فرمایند:هرگاه از کاری ترسیدی،خود را به کام آن بینداز.زیرا ترس شدید از آن کار دشوارتر و زیان بارتر از اقدام به آن کار است.



تهیه مطلب:همسفر ژاله عبدی
لژیون خانم مهری شجاعی
تنظیم:همسفر صبا شهرستمی
Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دلنوشته،

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
مسافر داود لژیون امیر کفراشی چهارشنبه 27 مرداد 1395 18:18
سلام بر همه ی شما بچه کنگره ای ها
واقعا عییییییییییببن حقیقت است
اموزنده و کاممممممممممممل.
م رص ی
همسفر فاطمه f سه شنبه 26 مرداد 1395 12:48
سلام وخسته نباشید،خانم ژاله مطلبتون هم آموزنده بود وهم برای من تلنگر.سپاس از شما باید منم روی ترسهایی که دارم کار کنم
تشکر از خانم صبا
همسفر مهری دوشنبه 25 مرداد 1395 14:43
با سلام به ژاله ی عزیزم ، اموزنده و زیبا بود ممنونم.
همسفر نسرین دوشنبه 25 مرداد 1395 10:54
سلام و خداقوت به خانم ژاله وصبای عزیزم.
خوشحالم که این حادثه ها ختم بخیر شد وشما از این تجربه تلخ نهایت بهره را بردید.
امیدوارم که همبشه سالم وموفق باشید
همسفر فاطمه دوشنبه 25 مرداد 1395 08:39
سلام و خدا قوت خدمت خانم ژاله.عالی بود و زیبا .تشکر از شما و خانم صبا
همسفـــــر سولمـــاز نمایندگی ابن سینا دوشنبه 25 مرداد 1395 01:03
خداقوت...بسیار عالے بود
بهار یکشنبه 24 مرداد 1395 17:28
سلام
سلام
سلام
سلام به واژگان
سلام به کلمات
سلام به حرف
همسفراکرم یونسی یکشنبه 24 مرداد 1395 12:23
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت خانم ژاله و تشکر بابت مطلب خوبتون و خداقوت به صبای عزیز.
همسفر میلاد یکشنبه 24 مرداد 1395 09:41
باعرض سلام و خداقوت خدمت خانم ژاله مطلب بسیار خوبی بود موفق باشید از خانم صبا هم تشکر می کنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید: